آنتن همیشه روشن؟ دیگر پایین آمدن سطح توقعاتمان به یک روال عادی تبدیل شده است
این یادداشت در پاسخ به رپورتاژ خبری روزنامه جامجم با عنوان «صدا و سیما؛ ایستاده زیر آتش» نوشته شده است.
بیایید کمی تکرار مکررات کنیم. روزی امام خمینی(ره) ـ که به تازگی سالروز ارتحال ایشان را پشت سر گذاشتهایم ـ فرمودند: «اگر صدا و سیما اصلاح شود، امید است که یک مملکت اصلاح شود.»
این سخن نشان میدهد که روزی روزگاری صدا و سیما چنان نفوذی در بطن جامعه و خانوادههای ایرانی داشته که اصلاح آن میتوانسته به اصلاح فرهنگی گستردهای در سطح کشور منجر شود.
حوالی مهرماه سال ۱۳۹۶، عزتالله ضرغامی، رئیس پیشین صدا و سیما، که تنها چند ماه از پایان مأموریتش در این سازمان میگذشت، اعلام کرد حدود ۴۰ درصد جامعه برای سرگرمی یا پیگیری اخبار به ماهواره روی آوردهاند. فارغ از هر بحثی درباره اینکه خود او تا چه اندازه در شکلگیری این وضعیت نقش داشته یا نداشته است، همین اظهارنظر نشان میداد که صدا و سیما همواره برای تصاحب مخاطب با رقبایی جدی مواجه بوده است؛ از شبکههای ماهوارهای گرفته تا VODها و شبکههای اجتماعی.
طبیعی است مجموعهای که بودجهای قابل توجه از منابع عمومی دریافت میکند، باید برای حفظ و جذب مخاطب، عملکردی حرفهای و رقابتی داشته باشد. اما ماجرای ریزش مخاطب در صدا و سیما، قصه امروز و دیروز نیست.
پس از دوران ضرغامی، نوبت به محمد سرافراز رسید. او سازمانی را تحویل گرفت که حاصل سالها تلاش برای حضور سلایق مختلف در آن بود. در همان دوران برنامههایی مانند «خندوانه» به محبوبیتی کمنظیر رسیدند و حتی برخی معتقد بودند تقریباً همه کسانی که به تلویزیون دسترسی دارند، بیننده این برنامه هستند.
اما به تدریج با غلبه یک جریان فکری خاص بر رسانه ملی، انتقادها نسبت به تکصدایی شدن صدا و سیما افزایش یافت؛ تا جایی که سرافراز ناچار شد درباره این موضوع در مجلس پاسخگو باشد. کاهش بودجه، افزایش انتقادها و مشکلات مدیریتی در نهایت باعث شد او نخستین رئیس صدا و سیمایی باشد که پیش از پایان دوره مسئولیت خود استعفا میدهد و تنها هجده ماه بر صندلی ریاست این سازمان تکیه میزند.
پس از او، علی عسگری بر مسند ریاست نشست. در دوران مدیریت او، مخاطب عملاً شاهد تحول جدی یا ایده تازهای نبود. برنامههای موفق گذشته همچنان ادامه یافتند؛ «خندوانه» فصلهای جدید تولید کرد، «دورهمی» با وجود آنکه مهران مدیری بارها گفته بود حرف تازهای برای گفتن ندارد، دوباره روی آنتن رفت و «پایتخت» نیز فصلهای جدید خود را عرضه کرد.
در مقابل، برنامههای جدید یا تولید نمیشدند یا آنقدر ضعیف بودند که در رقابت با تولیدات متنوع اینترنت و شبکه نمایش خانگی، شانسی برای جلب توجه مخاطب نداشتند.
نویسنده این یادداشت در همان دوران جلسهای با یکی از مدیران شبکههای تلویزیونی داشت. موضوع جلسه میزان مخاطبان آن شبکه بود. مدیر محترم برای اثبات ادعای خود تلفن همراهش را برداشت و با یکی از بستگانش در یک روستا تماس گرفت. پس از احوالپرسی پرسید: «شبکه ما را میبینید؟» پاسخ آمد: «بله، من میبینم. مغازه بغلی هم میبیند.»
مدیر با رضایت رو به من کرد و گفت: «دیدید؟ ما مخاطب داریم!»
همانجا به ایشان گفتم: «ظاهراً من در روشهای ارزیابی مخاطب دچار اشتباه بودهام و باید در تمام مبانی سنجش خود تجدیدنظر کنم. حتی شاید دیگر صلاحیت حضور در چنین جلساتی را هم نداشته باشم.»
دوران علی عسگری را باید دوران عقبماندگی صدا و سیما در حفظ مخاطب سنتی خود دانست. نه تنها مخاطب جدیدی جذب نشد، بلکه به مرور همان مخاطبان وفادار نیز جذب رسانههای دیگر شدند.
با روی کار آمدن پیمان جبلی و حضور پررنگ وحید جلیلی در ساختار مدیریتی سازمان، مسیر صدا و سیما بیش از گذشته به سمت تکصدایی شدن حرکت کرد. البته برخلاف دوره قبل، این بار حرفهای تازهای نیز برای گفتن وجود داشت؛ اما این حرفهای تازه عمدتاً برای بخش محدودی از جامعه جذاب بود و نتوانست به جذب مخاطب فراگیر منجر شود.
البته نمیتوان منکر موفقیت برخی برنامهها شد. «محفل»، «حسینیه معلی» و تعدادی از برنامههای خبری توانستند مخاطبانی قابل توجه پیدا کنند؛ اما این موفقیتها در برابر روند کلی ریزش مخاطب چندان تعیینکننده نبود.
واقعیت این است که صدا و سیما نتوانست با گستردگی و جذابیت فضای مجازی و رسانههای جدید رقابت کند. حتی به نظر میرسید اساساً انگیزه چندانی هم برای بازپسگیری مخاطب از دست رفته وجود ندارد.
در جریان اعتراضات سال ۱۴۰۱ و محدودیتهای گسترده اینترنت، تلویزیون نتوانست از فرصت پیشآمده برای بازگشت مخاطبان استفاده کند. در جنگ دوازده روزه و جنگ رمضان نیز با وجود تلاش گسترده دستگاههای مختلف برای بازگرداندن مرجعیت خبری به رسانه ملی، این هدف محقق نشد. بسیاری از مردم حتی از سر اجبار هم حاضر نبودند برای دریافت اخبار پای تلویزیون بنشینند.
من آخرین جلسه خود با یکی از مدیران صدا و سیما را پس از ماجرای مهسا امینی برگزار کردم. در آن جلسه گفتم تلویزیون نتوانسته در روشن شدن ابعاد ماجرا و اقناع افکار عمومی نقش مؤثری ایفا کند. اما آن مدیر حاضر به پذیرش این واقعیت نبود.
از آن روز تاکنون ارتباط حرفهای خود را با صدا و سیما قطع کردهام.
سالها مدیران سازمان تلاش کردند کاهش مخاطب را صرفاً به جذابیت رسانههای جدید نسبت دهند. اما بازگشت گسترده مخاطبان برای تماشای فصل جدید «پایتخت» نشان داد مسئله اصلی چیز دیگری است. هر زمان تلویزیون محصولی جذاب تولید کند، مردم همچنان حاضرند پای آن بنشینند.
امروز فاصله محتوای صدا و سیما با ذهن و نیاز مخاطب به اندازهای زیاد شده که بسیاری از سریالهای دهه هشتاد همچنان از تولیدات جدید محبوبترند.
هنوز «یوسف پیامبر» دیده میشود.
هنوز «مختارنامه» دیده میشود.
هنوز سریال «ولایت عشق» دیده میشود.
اما بسیاری از تولیدات جدید حتی به یاد مخاطب هم نمیمانند.
کار به جایی رسیده که رسانه ملی در تبلیغات خود روی رایگان بودنش مانور میدهد و با شعار «میهمان ما باشید» از مخاطب دعوت میکند. در حالی که سریالهای جریانساز جامعه همان آثاری هستند که از پلتفرمهای نمایش خانگی پخش میشوند؛ آثاری که مردم برای دیدنشان پول پرداخت میکنند.
این یعنی مردم حاضرند هزینه کنند، به شرط آنکه محصولی جذاب و باکیفیت دریافت کنند.
و اما خطاب به نویسنده محترم رپورتاژ جامجم که روشن ماندن آنتن را از دستاوردهای مهم مدیریت فعلی میداند؛ کمی انصاف داشته باشیم.
آیا ایران دوران جنگ هشت ساله را پشت سر نگذاشته است؟ آیا در سختترین شرایط ممکن نیز رسانه ملی به فعالیت خود ادامه نداده است؟
روشن ماندن آنتن، حداقل وظیفه یک سازمان رسانهای است، نه دستاوردی که بتوان آن را نشانه موفقیت مدیریتی دانست.
بیایید فرض کنیم همین فردا آنتن خاموش شود. چه کسی بیشتر آسیب میبیند؟
مخاطبی که مدتهاست بخش عمده نیاز رسانهای خود را از مسیرهای دیگر تأمین میکند؟
یا مدیران و بدنهای که سالهاست با وجود بودجههای کلان، هنوز نتوانستهاند پاسخی قانعکننده برای بازگشت مخاطبان از دست رفته پیدا کنند؟